تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»

امروز از صبح دلم گرفته بود یاد قدیم یاد دوران خوشم همه وجودم رو گرفته بود و طبق معمول سوالای  مختلف توی ذهنم رژه می رفتن گفتم بیام از شما بپرسم

 گفتم بیام از شما بپرسم که چرا خوشی زود تموم میشه؟

چرا رویاهامون ویرون میشه؟

چرا وقتی به گذشتمون فکر میکنیم حتی واسه خوشیامونم ناراحت میشیم؟

هرکی جوابمو میدونه لطفا بهم بگه



دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 |

دلم از نام مسیحا لرزید 

از پس پرده ی اشک

من مسیحا را بالای صلیبش دیدم

با سر خم شده به سینه که باز

به نیکو کاری٬پاکی٬خوبی

عشق میورزید....



شنبه بیست و نهم مرداد 1384 |
 سرنوشتی مبهم سر گذشتی مرموز

سرنوشت از من سر گذشت از اوست

ولی هزار افسوس آخ هزار افسوس

که سرنوشت من سرگذشت اوست



شنبه بیست و نهم مرداد 1384 |

every body said the sky is blue but i say the sky is brown becuse i see the sky in your eyes

سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 |

بر در قلبم نوشتم عشق ممنوع

عشق آمد و گفت بی سوادم



دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 |

"تو را که دارم...."

 

ز شور عشق، ندانم کجا فرار کنم!

چگونه چارۀ این جان بی قرار کنم.

 

بسان بوتۀ آتش گرفته ام،در باد

کجا توانم این شعله را مهار کنم؟

 

رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را

برای مردم کوی و گذر هوار کنم.

 

چنین که عشق توام می کشد به شیدائی،

شگفت نیست که فریادِ یار، یار کنم!

 

گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،

بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟

هزار کار در اندیشه پیش رو دارم،

تو می ربائیم از خود، بگو چه کار کنم؟

 

شبانگهان که درافتم میان بستر خویش

که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم

توباز بر سر بالین من گشائی بال

که با تو باشم و با خواب، کارزار کنم!

 

...خیال پشت خیال آید از کرانۀ دور،

از این تلاطم رنگین، چرا کنار کنم؟

 

تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند

به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم!

 

چه تیغ ها که فرو بارد از هوا به سرم

ز خون خویش همه راه را نگار کنم!

 

تور را که دارم، از دشمنان نیندیشم

تو را که دارم، یک دست را هزار کنم!

 

تو را که دارم، نیروی صد جوان یابم

تو را که دارم، پائیز را بهـــــار کنم!

 

به هر طرف گذرم از نسیم چهرۀ تو

همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم

 

تو را به سینه فشارم، که اوج پیروزی است

چه ناز ها که به گردون، به کردگار کنم!.....

 

سحر دوباره در افتم به چاه حسرت خویش

نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم

 

من آفتاب پرستم، ولی نمیدانم

چگونه باید خورشید را شکار کنم!

 

به صبح خنده ات آویزم، ای امید محال

مگر تلافی شب های انتظار کنم!

 



دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 |
زندگی دیوانه وار ترین تجربه ایست

که امکانش به ما داده شده

فرصتی برای انسان شدن

و انسان ماندن. . .



یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 |

دوستان عزیزم سلام

راستش آخرین مطلب ارسالی من یه متن کوتاه بود از تولد که خیلی از دوستان خوبم رو به اشتباه انداخت این متن از مارگوت بیکل نه من من متولد همین ماه قشنگم ولی این متن مناسبتی با تولدم نداشت با اینحال ممنون از همتون



یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 |

دو باره سال روز تولد...

یک سال پیرتر شدن

یا یک سال جوان تر شدن دل

 



جمعه بیست و یکم مرداد 1384 |

زندگی به دو نیم است

                     نیم اول در آرزوی نیم دوم

                                                  نیم دوم در حسرت نیم اول



پنجشنبه بیستم مرداد 1384 |
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست

بی یار در کنار٬

رود از جریان خواهد ایستاد٬

اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد٬

دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید٬

اگر ابرها نباشند تا بر اشکهایش بوسه زنند٬

و

بی یار در کنار٬

 دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست... 

 

 



پنجشنبه بیستم مرداد 1384 |
زمان.....

زمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند٬

بس تند میگذرد برای آنان که میترسند٬

بس طولانی برای آنان که در اندوهند٬

و بس کوتاه برای آنان که سر خوشند٬

اما ابدیست برای آنان که عاشقند



پنجشنبه بیستم مرداد 1384 |

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من

 



چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 |

بهترین هدیه برایم سبدی بود

در آن شاخه ای از گل یاس

که تو در آن را به تمنای نگاهی از باغ دلم چیدی

کاش کس یا کسانی میدانستند که آن شاخه ریشه در اعماق وجودم دارد



چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 |
رفتم مرا ببخش و نگو وفا نداشت

راهی جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر درد و بی امید

مرا به وادی گناه و جنون کشانده بود

رفتم تا گم شوم چون یکی اشک گرم

در لبان دامن شبرنگ زندگی

رفتم تا داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با آب دیده شست و شو دهم

 



چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 |
 

گویند مرا که دوزخی باشد مست

قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد

فردا بینی بهشت همچون کف دست




چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 |

از او پرسیدم:مرا چقدر دوست داری؟

گفت:به اندازه تمامی ستاره های آسمان

خوشحال و بی اختیار به آسمان نگاه کردم

ولی.......ولی هیچ ستاره ای در آسمان نبود



یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم



یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 |

بیا تا آسمان عشق را امضا کنیم

در میان باد گلهای سپید یاس را امضا کنیم

هردو از این کوچه های تنگ با هم بگذریم

با هم روز خدا را باز هم فردا کنیم



شنبه پانزدهم مرداد 1384 |

روز وصل است تو در کشتن من تیغ نکش

                            که شب هجر خیال تو مرا خواهد کشت



شنبه پانزدهم مرداد 1384 |
مادرم پنجره را دوست نداشت

     با وجودی که بهار

            از همین پنجره می آمد مهمان دل ما می شد

با وجودی که همین پنجرهبود که به ما مژده

 باز امدن چلچله ها را میداد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم میترسید

که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود

یا که وقتی باران می بارد گوشه قالی ما تر بشود

هر زمستان سرما٬روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت

پنجره شیشه نداشت



شنبه پانزدهم مرداد 1384 |

دیدگانت صدف قهوه ای دریاهاست

که مرا می نگرد که مرا می کاود و به من میگوید

راستی با دل دیوانه ی من می مانی

یا مرا چون صدفی از پی خود می رانی؟



جمعه چهاردهم مرداد 1384 |
با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز

تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز

با من بمو نی میشکنی زندگی شوخی نداره

توی مسیرش یه روزی عشقمونو جا می گذاره

قصه عشق من و تو ٬عشق آتیش به پنبه بود

عشق ستاره بود به روز٬عشق یه سد بود به یه رود

اینجا نمون اما بدون٬هر جا که باشی با منی

خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی

با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم

تو یه شناسنامه ایو من مثل مهر باطلم



جمعه چهاردهم مرداد 1384 |
ما خلوت رخوت زده مردابیم

تصویر سراب زندگی در آبیم

عام کفنی به وسعت بی خبری است

ای خواب تو بیداریو ما در خوابیم



جمعه چهاردهم مرداد 1384 |
صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آیینه شدم باز شکستند مرا



جمعه چهاردهم مرداد 1384 |
من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد



جمعه چهاردهم مرداد 1384 |
و من اکنون به یاد آن چشمان نگران آن آغوش باز به خانه باز میگردم

ولی افسوس که ان چشمهای زیبا دیگر نگران من نیست

آن آغوش باز دیگر پذیرای من نیست

چون چشمها مدتیست به خاموشی رفته



پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 |

امروز اگر خسته ام٬

امروز اگر تحمل کوچکترین ناملایمتی را ندارم٬

این تحفه شاید یادگار ان روزها باشد

ولی میدانم هر شبی را پایانی است



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 |
وفادار تو بودم تا نفس بود

دریغا همنشینت خار و خس بود

دلم را باز گردان ٬بازگردان

همین جان سوختن بس بود بس بود



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 |
خدایا

من در کلبه ی حقیرانه ی خویش چیزی را دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم

و تو چون خود نداری



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 |
تا در این دهر دیده کردم باز

گل غم٬در دلم شکفت به ناز

بر لبم تا که خنده پیدا شد

گل او هم به خنده ای باز شد

هرچه بر من زمانه می افزود

گل غم را از ان نصیبی بود

 همچو جان در میان سینه نشست

رشته عمر ما به هم پیوست

چون بهار جوانیم پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مرد!

یا دلم را که روزگار شکست

گفتم او را چو من شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

اه از این بخت بد٬چه می بینم٬آه...:

گل غم مست جلوه خویش است

هر نفس تازه روتر از پیش است!

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سینه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت!......



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 |
بگين وحشيترين حيوون كدومه؟جواب اين سوالو كي ميدونه؟

بگين گرگه؟يا شير؟يا پلنگه؟يا ببري كه حريص بوي خونه؟

ولي من اين سوال بي جوابو مي پرسم از يه موش آزمايشگاه

نگاهم ميكنه ٬هيچي نميگه٬ ‌‌جوابش خيلي كوتاه مثل آه

تو رگهاش جاي خون ويروس چونكه ما ادم ها نبايد زود بميريم

بايد درمون دردارو بفهميم٬ واسه اين كار مجازيم جون بگيريم

مي پرسم از يه اسب پير ابلق٬كه عمري رو به گاري بسته بوده

جوابش خيلي تلخه اخه پشتش٬ هنوز از ضربه شلاق كبوده

يه فيل گنده تو ميدون سيركه٬ كه ميرقصه با صوت رام كننده

ازش ميپرسم اما ميگه:برو بابا دل خوش سيري چنده؟

براي كشف اون حيوون وحشي كجاي دنيا رو بايد بگردم؟

سوالم ساده است اما بي جوابه جوابش رو چرا پيدا نكردم؟

مي رم پيش گوزني كه سر اون اويزونه به ديوار يه تالار

ميگم وحشي ترين حيوون كدومه سكوتش رو سر من ميشه اوار

يه روباه طلايي رو ميبينم ولي اصلا  جوابم رو نميده

اخه اون خيلي وقته پالتو پوسته٬ ديگه مرده به ارامش رسيده 

تموم عمرشو در رفته بوده از ادم٬ از سگ و دام و گلوله

حالا  پالتو شده پايين پالتو هنوزم جاي تير يه دولوله

سوالو از قناريها ميپرسم٬ قناريها جوابش رو خوب ميدونن

جوابو از صداشون ميشه فهميد٬مثه زندونيا اواز ميخونن

ميرم تا باغ وحش٬ اونجا كه شيرا دارن از بي غذايي نفله ميشن

سوالم رو نگفته پس ميگيرم٬ جواب اين سوالم ميشه روشن

ديگه دنبال اون حيوون نگردين من اونو توي اينه پيدا كردم

شماها رو نميدونم ولي من حالا دارم پي ادم ميگردم



چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 |

         

                 مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

                               تو در دل من هستی و بین من و تو فاصلهاست



سه شنبه یازدهم مرداد 1384 |
بر سنگ مزارم بنویسید:که ازرده ولی خفته در این خلوت خاموش در انجا بنویسید که او یاور غم بود ولی حیف که شد زود فراموش

یکشنبه نهم مرداد 1384 |
نام:ادم      شهرت:اواره    جرم:به دنیا امدن    مجازات:زندگی کردن

چهارشنبه پنجم مرداد 1384 |
ای کسانی که مامور دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که من در سیاهی زیسته ام

دستان مرا بیرون بگذارید تا همه بدانند به انچه خواسته ام نرسیده ام چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظارم و

و بر مزارم قطعه یخی بگذارید تا به جای معشوقه ام برایم بگرید

تقدیم به تمام عاشقان



چهارشنبه پنجم مرداد 1384 |