گفتم بیام از شما بپرسم که چرا خوشی زود تموم میشه؟
چرا رویاهامون ویرون میشه؟
چرا وقتی به گذشتمون فکر میکنیم حتی واسه خوشیامونم ناراحت میشیم؟
هرکی جوابمو میدونه لطفا بهم بگه
از پس پرده ی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خم شده به سینه که باز
به نیکو کاری٬پاکی٬خوبی
عشق میورزید....
سرنوشت از من سر گذشت از اوست
ولی هزار افسوس آخ هزار افسوس
که سرنوشت من سرگذشت اوست
"تو را که دارم...."
ز شور عشق، ندانم کجا فرار کنم!
چگونه چارۀ این جان بی قرار کنم.
بسان بوتۀ آتش گرفته ام،در باد
کجا توانم این شعله را مهار کنم؟
رسیده کار به آنجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم.
چنین که عشق توام می کشد به شیدائی،
شگفت نیست که فریادِ یار، یار کنم!
گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم،
تو می ربائیم از خود، بگو چه کار کنم؟
شبانگهان که درافتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
توباز بر سر بالین من گشائی بال
که با تو باشم و با خواب، کارزار کنم!
...خیال پشت خیال آید از کرانۀ دور،
از این تلاطم رنگین، چرا کنار کنم؟
تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم!
چه تیغ ها که فرو بارد از هوا به سرم
ز خون خویش همه راه را نگار کنم!
تور را که دارم، از دشمنان نیندیشم
تو را که دارم، یک دست را هزار کنم!
تو را که دارم، نیروی صد جوان یابم
تو را که دارم، پائیز را بهـــــار کنم!
به هر طرف گذرم از نسیم چهرۀ تو
همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم
تو را به سینه فشارم، که اوج پیروزی است
چه ناز ها که به گردون، به کردگار کنم!.....
سحر دوباره در افتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من آفتاب پرستم، ولی نمیدانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم!
به صبح خنده ات آویزم، ای امید محال
مگر تلافی شب های انتظار کنم!
که امکانش به ما داده شده
فرصتی برای انسان شدن
و انسان ماندن. . .
راستش آخرین مطلب ارسالی من یه متن کوتاه بود از تولد که خیلی از دوستان خوبم رو به اشتباه انداخت این متن از مارگوت بیکل نه من من متولد همین ماه قشنگم ولی این متن مناسبتی با تولدم نداشت با اینحال ممنون از همتون
بی یار در کنار٬
رود از جریان خواهد ایستاد٬
اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد٬
دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید٬
اگر ابرها نباشند تا بر اشکهایش بوسه زنند٬
و
بی یار در کنار٬
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست...
زمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند٬
بس تند میگذرد برای آنان که میترسند٬
بس طولانی برای آنان که در اندوهند٬
و بس کوتاه برای آنان که سر خوشند٬
اما ابدیست برای آنان که عاشقند
در آن شاخه ای از گل یاس
که تو در آن را به تمنای نگاهی از باغ دلم چیدی
کاش کس یا کسانی میدانستند که آن شاخه ریشه در اعماق وجودم دارد
راهی جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر درد و بی امید
مرا به وادی گناه و جنون کشانده بود
رفتم تا گم شوم چون یکی اشک گرم
در لبان دامن شبرنگ زندگی
رفتم تا داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با آب دیده شست و شو دهم
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد
فردا بینی بهشت همچون کف دست
گفت:به اندازه تمامی ستاره های آسمان
خوشحال و بی اختیار به آسمان نگاه کردم
ولی.......ولی هیچ ستاره ای در آسمان نبود
در میان باد گلهای سپید یاس را امضا کنیم
هردو از این کوچه های تنگ با هم بگذریم
با هم روز خدا را باز هم فردا کنیم
با وجودی که بهار
از همین پنجره می آمد مهمان دل ما می شد
با وجودی که همین پنجرهبود که به ما مژده
باز امدن چلچله ها را میداد
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم میترسید
که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما٬روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت
پنجره شیشه نداشت
که مرا می نگرد که مرا می کاود و به من میگوید
راستی با دل دیوانه ی من می مانی
یا مرا چون صدفی از پی خود می رانی؟
تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز
با من بمو نی میشکنی زندگی شوخی نداره
توی مسیرش یه روزی عشقمونو جا می گذاره
قصه عشق من و تو ٬عشق آتیش به پنبه بود
عشق ستاره بود به روز٬عشق یه سد بود به یه رود
اینجا نمون اما بدون٬هر جا که باشی با منی
خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی
با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم
تو یه شناسنامه ایو من مثل مهر باطلم
تصویر سراب زندگی در آبیم
عام کفنی به وسعت بی خبری است
ای خواب تو بیداریو ما در خوابیم
از خویش غریبانه گسستند مرا
گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آیینه شدم باز شکستند مرا
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
ولی افسوس که ان چشمهای زیبا دیگر نگران من نیست
آن آغوش باز دیگر پذیرای من نیست
چون چشمها مدتیست به خاموشی رفته
امروز اگر تحمل کوچکترین ناملایمتی را ندارم٬
این تحفه شاید یادگار ان روزها باشد
ولی میدانم هر شبی را پایانی است
دریغا همنشینت خار و خس بود
دلم را باز گردان ٬بازگردان
همین جان سوختن بس بود بس بود
من در کلبه ی حقیرانه ی خویش چیزی را دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
و تو چون خود نداری
گل غم٬در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای باز شد
هرچه بر من زمانه می افزود
گل غم را از ان نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد!
یا دلم را که روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
اه از این بخت بد٬چه می بینم٬آه...:
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است!
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت!......
بگين گرگه؟يا شير؟يا پلنگه؟يا ببري كه حريص بوي خونه؟
ولي من اين سوال بي جوابو مي پرسم از يه موش آزمايشگاه
نگاهم ميكنه ٬هيچي نميگه٬ جوابش خيلي كوتاه مثل آه
تو رگهاش جاي خون ويروس چونكه ما ادم ها نبايد زود بميريم
بايد درمون دردارو بفهميم٬ واسه اين كار مجازيم جون بگيريم
مي پرسم از يه اسب پير ابلق٬كه عمري رو به گاري بسته بوده
جوابش خيلي تلخه اخه پشتش٬ هنوز از ضربه شلاق كبوده
يه فيل گنده تو ميدون سيركه٬ كه ميرقصه با صوت رام كننده
ازش ميپرسم اما ميگه:برو بابا دل خوش سيري چنده؟
براي كشف اون حيوون وحشي كجاي دنيا رو بايد بگردم؟
سوالم ساده است اما بي جوابه جوابش رو چرا پيدا نكردم؟
مي رم پيش گوزني كه سر اون اويزونه به ديوار يه تالار
ميگم وحشي ترين حيوون كدومه سكوتش رو سر من ميشه اوار
يه روباه طلايي رو ميبينم ولي اصلا جوابم رو نميده
اخه اون خيلي وقته پالتو پوسته٬ ديگه مرده به ارامش رسيده
تموم عمرشو در رفته بوده از ادم٬ از سگ و دام و گلوله
حالا پالتو شده پايين پالتو هنوزم جاي تير يه دولوله
سوالو از قناريها ميپرسم٬ قناريها جوابش رو خوب ميدونن
جوابو از صداشون ميشه فهميد٬مثه زندونيا اواز ميخونن
ميرم تا باغ وحش٬ اونجا كه شيرا دارن از بي غذايي نفله ميشن
سوالم رو نگفته پس ميگيرم٬ جواب اين سوالم ميشه روشن
ديگه دنبال اون حيوون نگردين من اونو توي اينه پيدا كردم
شماها رو نميدونم ولي من حالا دارم پي ادم ميگردم
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
تو در دل من هستی و بین من و تو فاصلهاست
دستان مرا بیرون بگذارید تا همه بدانند به انچه خواسته ام نرسیده ام چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظارم و
و بر مزارم قطعه یخی بگذارید تا به جای معشوقه ام برایم بگرید
تقدیم به تمام عاشقان
