اگرچه آخرش قهر و جدايي است
وصيت ميكنم وقتي كه مردم
مرا در شهر عشق خاكم سپارند
به جاي سنگ مرمر بر مزارم
درخت بيد مجنون را بكارند
تو در بودنت می خندی و در نبودنت نیز......
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است؟
مرد حیران شد و گفت:
حلقه ی خوشبختیست حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا
باز در معنی ان شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر
دید در نقش فروزندهی او
سالهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بندگی و بندگی است
روزي سراغ من آيي كه نيستم
درآستان مرگ كه زندان زندگيست
تهمت به خويشتن نتوان زد كه زيستم
پيداست از گلاب سرشكم كه من چوگل
يك روز خنده كردم و عمري گريستم
طي شد دوست سالم و انگار كن دوست
چون بخت وكام نيست چه سود از دوستيم
گوهر شناس نيست در اين شهر شهريار
من در صف خزف چه بگويم كه چيستم؟
" جام تهی "
پر کن پیاله را
کین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد .
من با سمند سرکش و جادوئی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام .
تا دشت پر ستارۀ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناختۀ مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یاد ها ....
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد .
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من .
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد .
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد .
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که
« آب ... آب .... »
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...
__________________________________________________
هنگامی که به انتهای آنچه باید بدانی رسیدی،
در ابتدای آنچه باید احساس کنی خواهی رسید.
سخاوت آن نیست که آنچه را بیش از تو به آن محتاجم بر من ببخشی ،
بلکه آن است که آنچه را، خود، بیش از من به آن محتاجی بر من ببخشی.
تو نمیفهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدها م از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمیفمی اندوه مرا
دختر آتش
شبي سرد بود ولي آتش همه جا را فرا گرفته بود
گويي اتفاقي عجيب در حال وقوع بود
چگونه بود كه در اوج گرماي آتش هوا سوزي در خود داشت
آتش اوج گرفت تا آسمان
نوايي در آسمان پيچيد٬نواي دلنواز سوختن آتش
ناگهان همه جا تاريك شد٬شعله به آسمان رفت
دختري آمد از جنس آتش٬با چشماني كه آتش در آن شعله ميكشيد
و صدايي كه نواي ققنوس را به ياد مي آورد
و او آمد٬او که دختر اتش نام گرفت
او که آتشی بود در دل آب
ديگه جايي واسه موندن نيست هست؟
لیک اینان انسان نمایانی بیش نیستند
آری تلاشت بیهودست
آنان نشکسته اند
این ماییم که در نگاه آنان ترک برداشته ایم
بگریزید
اينم باز مال ناتريشاست
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
اكنون دل من شكسته و خستست
زيرا يكي از دريچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد
شد با غم و گریه آشنا عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد
من عاشق او بودم و او عاشق او
می سوزاند این چنین دل را..............مگر آتش مظهر گرمای عشق نیست؟
و چرا این نور
می زند این چنین چشم را.............مگر نور مظهر پاکی نیست؟
و چرا آینه
دروغ می گوید به انسان این چنین.............مگر آینه مظهر راستی نیست؟
گاهی قلمو رنگ به خود نمی گیرد
چه ساده....!
این شعر مال ناتریشا عزیزم ![]()

