ولی همه در ذهن خود تصویری از عشق دارند
پس قالب خالی قصه عشق را با تصورات(خاطرات؟؟؟؟) خود پر کنید
که بعد از سالهای سخت و دشوار
زمان مردنم ایا در آغوش تو جانم را خدا گیرد
و یا این آرزو در نطفه میمیرد
گفته بودم بعد از این
دیگر فراموشش کنم
شعله این عشق را
در سینه خاموشش کنم
بارها و بارها شنيده بودم كه مي گويند:حادثه هيچ گاه خبر نمي دهد و افسوس كه به اين باور نرسيدم تا اينكه حادثه به من هم خبر نداد ......
و من از زندگي اين بازي سخت روزگار شكست خوردم من بيگناه بار گناه نكردهاي را بدوش كشيدم كه سخت تر از سخت كشنده تر از مرگ و تلخ تر از انتظار است من تنهايي را بدون شوق انتظار و با درد جدايي با كوله بار خاطرات روزهاي تخ و شيرين با قلبي خورد شده از پرواز درك كرده و چشيده
ام گناه من چيست ؟گناه من چيست كه تقديرم اين چنين بود؟چرا دست حادثه زندگي ام را به باد داد؟چرا باغبان زندگي ام باغ سرسبز وجودم را خزان كرد؟
چر؟چرا؟چرا؟
شايد گناهم بي گناهيست..................شايد گناهم بي گناهيست................قطعاًگناهم بي گناهيست........پس من گناهكارترينِ بشرييتم
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
ابرها می گريند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دايره هاست
کره ی خاکی سرد
مردمانی بيجان
بی خبر از خوشی ثانيه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از اين انسانها
در به در از پی خورشيد
ابرها می گريند ....
هر کس پرستوای را بکشد دلش پر از رنج و غم می شود و خون قی میکند
قصه غصه ما.....
تو در آن رخت سپید با دو صد عشق و امید عازم خانه بختت شده ای همه جا هلهله و شادی و شور همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوانی دگر است و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون ٬از کنارم چو غریبان دگر میگذری خوشو بشی میکنی و میپرسی که چرا غمگینی؟به چه می اندیشی؟
تو بگو ای همه هستی من تو بگو من به چه می اندیشم و چرا غمگینم به همین آسانی قصه غصه ما یادت رفت؟
من و تو در دل کوهای بلند در دل مرتع سبز در همان نقطه که گاو محلی می خوابید یادته آنچه به هم میگفتیم؟...... به گمانم که تو ده سالت بود و من انروز کمی از تو قویتر بودم قد من هم کمی از قد تو بالاتر بود...یادته میوه دلخواهت را من برات میچیدم؟و تو هم در عوض پای گل الود مرا میشستی
من برات خونه بنا میکردم خونه ای از گل سرخ بسترش یاس سپید درش از زنبق زرد سقفش از شاخه بید و تو در عالم خود غرق رویا بودی آنچنان بود که من کاخ امال تو را میسازم و به نگاهی که سراپای مرا لرزانید ناگهان پرسیدی من و تو کی زن و شوهر میشیم؟
و سپس خنده کنان پا به فرار در کف نرم و دل انگیز زمان روزها ماه شدند ماه ها سال و سه سالی طی شد به همین زیبایی یادته آن شب سرد که در ان کوچه تنگ پای تو خورد به سنگ و من از درد به خود پیچیدم و تو در آغوش من افتادی و من اولین بار چنان حس کردم که در رگهای تنم جای خون شیره داغی است روان شاید آن روز نمیدانستی که تو هم در بغلم لرزیدی اولین بوسه ما یادت هست؟ طعم شیرین لبت چون می ناب لحظه ای مستم کرد ...رخوت و مستی شیرینی بود چشم زیبای تو هم مست و سنگین شده بود زیر ان شاخه سر سبز بلوط در دل کوه بلند عاقبت عهد خدایی بستیم ماه در سقف زمان میخندید کوه و صحرا همه روشن شده بود انچنان بود که در آن شب سرد آسمان جشن و چراغانی داشت و ملائک همه میرقصیدند آن طرف بقعه شهزاده حسن زیر مهتاب دل انگیز غروب شاهد پاکی این پیمان بود اولین ماده پیمان من و تو این بود:به همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین و بدین سان من و تو هم قسم و ایه شدیم
یادته آن دو پرستو قشنگ که به صد عشق و امید زیر شیروونی بقال گذر خونه عشق بنا می کردند و تو آنروز یکی را کشتی جفت بیچاره او همه جا سر میزد همه جا می نالید تا بیابد اثر گم شده اش دل بی چارهام از شومی این کار گواهی میداد
و به ناچار در ان تنگ غروب به در بقغه شهزاده حسن صورتم را به زمین میسودم تا خداوند به جای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند و امروز عیان میبینم که دعای دل بیچاره من مستجاب شد در شهزاده حسن
تو در آن رخت سپید با دو صد عشق و امید عازم خانه بختت شده ای همه جا هلهله و شادی و شور همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوانی دگر است و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون از کنارم چو غریبان دگر میگذری خوشو بشی میکنی و میپرسی که چرا غمگینی؟ به چه می اندیشی؟
تو بگو ای همه هستی من تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو تو بگو من به چه می اندیشم و چرا غمگینم یاد شهزاده حسن میافتم یاد آن لحظه در آن تنگ غروب که از اعماق دلم صورتم را به زمین میسودم به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر میزد تا بیابد اثر
گمشده اش به همان لحظه که از شومی اینکار تو میترسیدم به همان لحظه که بر وحشت من خندیدی به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر میشیم به همان لحظه که گفتی به همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین تو بگو من به چه می اندیشم و چرا غمگینم تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو به همین آسانی قصه غصه ما یادت رفت؟
اسارت روح و جسم
مرگ عقل
فرمانده ای قلب
زندگی با احساس
و در آخر
طعم تلخ جدایی
من فریاد زدم ولی حتی خود صدایی نشنیدم...
و به غمبارترین لحظه خویش.....
که شکستی در من
که شکستم در خویش
آره او برگشت به نامی دیگر شاید تولدی دیگر
گذشته كالم را كه گاز مي زنم ، يك قطره- تو- مي چكد
چقدر تلخي…
چقدر ابرم...
از سوخته ترين مهتاب مي گويم..
آنجا كه سهم من از چشمان تو،انعكاس سياه روزهايم بود
آخرين زنگ تفريح که خورد ، دفتر مشقم گم شد
دفتر مشقم وقتی گم شد همه برگهايش زرد بود ، همه آبهايش ابر، همه نانهايش خشک
همه داد هايش ، سکوت
دفتر مشقم کو؟
من هنوز(( بودن)) را هجی نکرده ام...انشای زيستنم نيمه کاره مانده
من هنوز آخرين مشق را ننوشته ام..
همکلاسيهايم را زمان دزديد...دفتر مشقم را نيز
نيمکت خاطراتم موريانه زده... پیرهن احساسم تنگ شده ، کيف خنده هايم بی رنگ شده
حالا کودکيم کارنامه کهنه ايست...عکسی است..معصوميت چشمانيست
من سالهاست کودکيم را در دفتر مشقم گم کرده ام.....
من مثه يه تك درختم، ته يك كوچه ي باريك…
تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك…
گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من…
گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من…
گنجشك بازيگوش من!!! بشين رو شاخه ي دلم…
با تو درخت معجزه… بي تو طلسم باطلم…
وقتي لاي برگا نيستي ، بوي پاييز رو مي گيرم…
بي تو زرد زرد زردم !!! بي صداي تو مي ميرم………
بي صداي تو مي ميرم...
اما وقتي كه مي خوني ، من ميشم پر از جوانه…
يه ترانه ساز عاشق ، با هزار و يك ترانه…
تويي حرف اولين و آخرين شعر نگفته…
برگ آخر وجودم با پريدنت مي افته…
گنجشك بازيگوش من!!! بشين رو شاخه ي دلم…
با تو درخت معجزه… بي تو طلسم باطلم…

می توان یک آسمان با عشق تو انبوه کرد
می توان حتی جهانی در غمت اندوه کرد
می توان با یاد تو شب تا سحر آرام خفت
می توان با شب همی از حرف دل چیزی نگفت
می توان ماهی شد و یک قطره از عشقت چشید
می توان افسون یک عشق غریبه در دو چشمانت ندید!
می توان در یک غروب بی کسی تنها نماند
می توان شب تا سحر با ماه از عشق تو خواند
می توان جدی گرفت زاغ سر دیوار را
می توان طعنه نزد بر این دل بیمار را
می توان پاییز را فصل محبت بنگریم
می توان ظلمات بین عشق مان در هم دریم
می توان همچون کبوتر زین قفس پرواز کرد
می توان با عشق تو بار دگر آغاز کرد؟!
این چه عشقی است که میسوزاند مرا؟
این چه عشقی است بی وصال؟
این همه اشک دردوری یار
این چه عشقی است خداوندا؟
نمیدانم چه بنویسم؟ برایت از که بنویسم؟![]()

نه تو شیرین,نه من فرهاد...
سر هر کوی و هر برزن بباید این سخن فریاد
چرا عشقم به دست من سبد از خون دل می داد؟
نه مجنونم,نه لیلایی!
نه دیگر از برایم ! آآآ...ه,نداری حرف زیبایی
چه می گویم؟چه می خواهم؟
در این دوران تنهایی
نمیدانم چرا اینگونه بی تابم؟
و شاید...باز هم بیدار در خوابم !
وفریادم فغانی از سر اندوه خاموشی ست
وشاید خنده هایم از سر عشقت فراموشی ست
کلاغی یر سر دیوار هم دیگر نمی خواند
وشایداوکنون,بهتر غمم از قلب من داند؟!
نمیدانم چرا شعرم دگر پایان نمی یابد؟
چه حرفی او برای گفتنی دارد؟؟؟![]()
وعشقت...![]()
چند صبح دگر,بر صورتم باز اشک می کارد...؟!
تقدیم به شادیه گلم
نمی دانم چه کنم
ولی میدانم که هر کجا باشی دوستت دارم و دل تنگت هستم
شعله’عشق را در سینه خاموشش کنم
گفته ها در گفته ماند و در عمل فاعل نشد
این دل غمدیده ام از یاد او غافل نشد
رفت دنبال زندگیش امیدوارم هرجا که هست موفق باشه دختر دایی عزیزم موفق باشی
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند راز پنهاهم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
و روز را با صداي مردگان شماره ميكنم
بي شک نيلوفران
سكوت را از چشمان ادمي مي آموزند .
جايي كه نيمه جهان
به دره اي عميق فرو مي پاشد ،
جايي كه مردان و زنان
از خاك به آينه مي پيوندند ،
جايی ست نزديک به من ...به تو
و به مرگ باورمان ،
جايي كه هنوز هم چشماني منتظرند .
اينك در كوچه هاي باتصوير هزار پرنده عاشق
هنوز برجاست.
صدايت را مي شنوم
تو از كدام گوشه اين دنيا مي آيي؟
براي آمدنت تا كجا بايد صبور بود؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!************!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقديم به آناني كه از پيشمانی رفتند
و چشمانمان را غرق در انتظاري ابدي كردند.
