چی می شد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش می شد باسه هوس، رفاقتا رو نفروخت
کاش می شد صداقتو رو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
باسه راه هم دیگه خواسته نخواسته سد میشیم
جای مرهم باسه زخم عاشقا نمک میشیم
هر کی به ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب درآومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیشکی نمیاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر میشه
حرفای خوب باسه ما زخمه زبونو و تیر میشه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره کی نیست اصلا دنیا دست کیه
ما به هر حال می پریم بی چشمو دل بی پر وبال
ما به مشکی دل خوشیم دو رنگی ها رو بی خیال
که به پای خودمان راه نمودیم تمام
و به لبیک دل همدیگر
ختم کردیم سرود سفر دریا را
دیــــدی که مـــرا هیچ کسی یاد نکــرد جــز غـــــم که هـزار آفـریــن بـــر غـــــم باد
درکوچه پس کوچه های انتظار
درد بزرگ اسارت را احترام نامیده است
شاید تبسم پر رمز و راز اعتبار
راه راحتی را............بست
شاید اعتراف گزاف باشد
اما تو حماقت را چه ساده وسوسه میشویم
روزی وسوسه عشق وروزی وسوسه نام
شاید تو راست می گویی
که من از جنس.....نیستم
اما تو هم بدان
غرورم را هم شکستم
با تشکر از یکی از دوستان
این وبلاگ من و هستیاست برید ببینید و نظر بدید ![]()
التماس درخت ایست به آب جوی
عشق لذت نهان است
انشاء تنو روان است
زبان چشم است
دیوانگی عقل است
رسوایی قلب است
تن به تن جنگ است
آماده گوش به زنگ است
هزار رنگ است
خیلی زرنگ است
عشق جراءت و دیوانگی است
جنگ سرد است و
دیگر هیچ
هم تو سلام می کنی ، رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و ، به روی برف گذشتم
اینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره ، بی قرار تو ، کوچه در انتظار تو
تا که نثار تو ، لاله ی دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام ، دیده به ره نشاندم
گوش به زنگ مانده ام ، جمعه ی عهد بسته را
این دل صاف ، کم کمک شده ست سطحی از ترک
اه ! شکسته تر مخواه اینه ی شکسته را
این ترانه حرف من نیست٬این سکوته یه شکسته!
نگو با خاطره میشه ٬زنده موندو زندگی کرد!
جنگل خاطره هامم٬برهوت یه شکسته!
آره!من بازیو باختم٬ تو برنده ای دوباره!
قسمت تو بیخیالی٬قسمت من انتظاره!
اما اون که از هجوم تلخ طعنه ها میترسه٬
واژه قسمت و جای ترس و وحشتش می ذاره!
اگه پامو پس کشیدم٬ واسه این نیست که بریدم!
من همونم که همیشه سیب ممنوعه رو چیدم!
علتش فقط تویی٬تو٬آخرین شعر نگفته!
دیگه خیلی وقته برق عشقو تو چشات ندیدم!
وقتی تو نخوای بمونم٬که دیگه حرفی ندارم!
اگه تو میخوای بگو که حتی اسمت رو هم نیارم!
اما فکر نکن سکوتم٬معنیه بی خبریمه!
بی تو٬بدون یاد تو سیاهه روزگارم!
شب خاکستریه خونه ی من٬پلک چشمای منو بسته میخواد!
جیرجیرک خونده و خوابیده ولی٬چه کنم ؟من یکی خوابم نمیاد!
نور فانوست بنداز تو شبم٬این همه زخم زبون نزن به من!
صدای من دیگه سوسو نداره٬تو با لحن کهکشون حرفی بزن!
فکر نکن اگه بری بدون تو٬همه هستی من میره به باد!
خیلی وقته که با هم غریبه ایم ٬ رنگ چشمای تو یادم نمیاد!
بغضم از رفتن تو نمیشکنه٬ اینو بدون!
اما با این همه باز بهت میگم:با من بگو!
رفتن تو نه سقوطه٬نه سکوته واسه من!
اما باز بهت میگم :بمون برای ما شدن!
اگه مهربون بشی برای تو٬سقفی از بلور و رویا میسازم!
برای برق نگاه ناز تو٬جونم با یه اشاره میبازم!
اگه باشی تو شب ترانه هام٬میشه آتیش بازی نگا کنیم!
میتونیم پلکای خورشید خانومو٬رو به تاریکیه قصه وا کنیم!
اگه تو اینجا نباشی٬میدونم رودخونه زندونی میشهتو چشام!
اما من نمیذارم که بشنوی٬صدای گریه رو تو زنگ صدام!
بغضم از رفتن تو نمیشکنه٬ اینو بدون!
اما با این همه باز بهت میگم:با من بگو!
رفتن تو نه سقوطه٬نه سکوته واسه من!
اما باز بهت میگم :بمون برای ما شدن!
سلام . خوبید بچه ها.
من آرش یکی از مدیران وب زندگی هستم یکی از دوستان شادی.
شادی جان به دلایلی برای یک مدت نمی تونه آپ کنه من این کار را انجام می دهم.
قربونه همگی.
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم بايد برم
براي تو فقط يه حرف ساده بود
كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه
شايد كه اين عاقبت عاشق شدنه
تا بدان جا برمت که میخواهی.
زرورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری٬
زرورقی که هیچ گاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا نا متلاطم باشد
دریایی که در آن میرانی
هیچ گاه کاری که تو میخواستی انجام نداده ام
دستم را تا جایی که میتوانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه را تو میخواستی به دست آورم
انگار من آن نیستم که تو میخواهی
برای اینکه نمیتوانم به ابرها دست بزنم و یا به خورشید برسم
نمیتوانم به عمق افکارت راه یابم و خواسته های تورا حدس بزنم
برای آنچه تو در رویا پی انی٬کاری از من بر نمی آید...
میگویی آغوشت باز است اما ٬خدا میداند برای چه کسی
نمیتوانم فکرت رت بخوانم یا با رویا های تو باشم
نمیتوانمرویاهایت را پیگیرم یا به افکارت پی ببرم
کاش کسی را بیابی٬کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند
اندیشه هایت را که همواره در تغییر است ٬به سمتی هدایت کند
اما من نمیتوانم...........نمیتوانم
نمیتوانم بار رگر درباره چیزی که قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست ٬حرف بزنم
پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن
اگر کسی از حال و روزمن پرسیدبگو٬ زمانی با من بود
اما هیچگاه دستش به ابرها و خورشید نرسید
