تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»

آزادي : فرصت بهتر شدن و رشد كردن
آموزش : وسيله باز كردن مغز، نه پركردن آن
احترام : ايجاد امكان رشد براي خود و ديگران
بهره وري : كم كردن زحمت ، زياد شدن رحمت
تنبيه : تشويق خوبان و اينكه آنقدر تشويق كنيم تا تشويق نشدن تنبيه باشد
خلاقيت : تغيير دادن وضعيت موجود
غير ممكن : امور غير ممكن را ، ممكن ساختن هنر است
كار : تلاش توام با فكر
كيفيت : مشتري پسندي
مالكيت : احساس مسوليت
مردم داري : احترام به نظرات و خواسته هاي منطقي مردم
مسوليت پذيري : پذيرش خطاي خود
مشاركت : همزيستي + همدلي + همفكري



جمعه بیست و سوم دی 1384 |

نیمه شب در پس آن کوچه سرد
سر آن پیچ که می رفت به اندیشه نو
در میان تاریکی یک طاق سیاه
خانه ای بود . که در آن عشق فریاد می کرد......

ناگهان ضربه ای خورد به در
و سکوت حاکم شد
پشت در .. کسی با نفسی تند پرسید:
کیستی؟
گفت : باز کن منم دختر آتش....


اینو یکی از دوستان لطف کردن و گفتن



چهارشنبه چهاردهم دی 1384 |

از همان روزي كه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان‹‹آدم››

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد؛

آدميت مرد!

گرچه‹‹آدم›› زنده بود.

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون،ديوار چين را شاختند

آدميت مرده بود.

بعد،دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب،

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ،

آدميت برنگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهيست

صحبت از آزادگي،پاكي،مروت،ابلهيست!

صحبت از موسي و عيسي و محمد نابه جاست،

قرن‹‹موسي چومبه››هاست!

روزگارمرگ انسانيت است:

من كه از پژمردن يك شاخه گل،

از نگاه ساكت يك كودك بيمار،

از فغان يك قناري در قفس،

از غم يك مرد در زنجير_حتي قاتلي بر دار_

اشك در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرين ايام،زهرم در پياله،اشك و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست.

واي!جنگل را بيابان ميكنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند!

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند!

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن:يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن:جنگل بيابان بود از روز نخست!

در كويري سوت و كور،

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق

گفتكگو از مرگ انسانيت است!



سه شنبه سیزدهم دی 1384 |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم٬ گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و كل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من كفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه كني دگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم



سه شنبه ششم دی 1384 |

و من میروم تا اوج فراموشی و دلتنگی ها



یکشنبه چهارم دی 1384 |

آخ تنهایی

یکشنبه چهارم دی 1384 |



یکشنبه چهارم دی 1384 |

   سلام بانو!

             دستم به دامانت

              دیگر به خوابم نیا ... بگذار یک شب سر راحت زمین بگذارم

       گفتم اگر عشقت را در دلم بکشم

       فکر و خیالت دست از سرم بردارد

                ولی نه ... انگار عشق سمج تر از این حرفهاست

                             ببین... اینبار عشق با عصایی در زیر بغلش آمده

                                          باز هم هم فکر تو ... باز هم خیال تو



شنبه سوم دی 1384 |

دستهایم برایت شعر مینویسد

اما تو هرگز نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند

ولي تو هرگز نخواهي ديد

نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد

و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت

و باز تو درك نخواهي كرد



جمعه دوم دی 1384 |

                        به شرجیترین سایه میبارمت

ببین با کدام آیه می آرمت

غزل مهربانتر شده مهربان

به جان خودت دوست میدارمت


از طرف یکی از دوستان



پنجشنبه یکم دی 1384 |