بر برگ های پاییز بوسه میزند..... تقدیر جهان را عوض می کند جوانه ها را بیدار و درختان را خواب می کند٬ ..... اما ..... اما خود هرگز نمی خوابد خاک... خاک عاشقی صبور است که٬.... که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند.
و من همانم....
و من همانم که از خاک آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک روزی.........
صبوری را خواهم آموخت.
هزار سال بدین حال باز میماند
به هیچ گوشه ای از چار سوی این مرداب
خروس٬آیه آرامشی نمی خواند.
چه انتظار سیاهی٬سپیده میداند؟؟؟؟؟

