تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»
 چهره
 آسمان ترس خورده پاييزيست
و نگاه
مرده ايست در واپسين دم احتضار
 و هر دو
 در طلب باراني سيل وار
 معجزه اي را چشم به راهند
 و ذهن
 شوره زاريست
 كه هر چه در آن مي كارد
 باري ندارد
 دشمني ، جريان تگرگيست
كه مرگ آور ، بر او مي بارد
 و درنگ ناپذير او را مي آزارد
 فكر ، چونان جاري سهمگين آبشاري
 چشمه وجود او را آرام نمي گذارد
 اسيري است كه او را هر لحظه
 در بندي به زنجير مي كشند
 و اگر چه مي خواهد
 او را نمي كشند


سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 |
چه مي گذشت آنجا
 كه از طلوع سحر
 به جاي موج سپاس از دميدن خورشيد
 به جاي بانگ نيايش در آستانه صبح
غبار و دود به اوج كبود جاري بود
هواي سربي سنگين به سينه ها مي ريخت
لهيب كوره آهن به شهر مي پيچيد
چه ميگذشت آنجا
 كه جاي نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جاي خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ مي باريد
 نسيم سوخته پر مي گريخت مي افتاد
 درخت جان مي داد
كبوتران گريزان در آسمان دانند
كه حال ماهي در زهرناك رود چه بود
كه چشم بيد در آن جاري پليد چه ديد
كه نيكروزي از آدمي چگونه رميد
كبوتران دانند
 چراغ و آينه آب جاودان خاموش
 نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
 نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز
نه مهر را دگر آن روي روشن از لبخند
چه ميگذشت آنجا ؟
چه مي گذشت ؟
نگاهي ازين دريچه به شهر
 به مرغ و ماهي دريا
 به كوه و جنگل و دشت
تن مسيح طبيعت به چار ميخ ستم
 سرش به سينه اندوه جاوداني خم


دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 |

بنشين مرو چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين ببين كه : دختر خورشيد صبحگاه
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
 بنشين مرو هنوز به كامت نديده ام
بنشين مرو هنوز ز كلامي نگفته ايم
بنشين مرو چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
بنشين مرو كه در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
بنشين مرو حكايت وقت دگر مگو
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج ازين در چه مي بري
بنشين مرو صفاي تمناي من ببين
امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين مرو مرو كه نه هنگام رفتن است
اينك تو رفته اي و من ازره هاي دور
 مي بينمت به بستر خود برده اي پناه
مي بينمت نخفته بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو ازخواب در گريز
ياد منت نشسته بر ابر پريده رنگ
با خويشتن به خلوت دل مي كني ستيز



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 |