و تمام راهو رسمش را....
و تمام درد و زجرش را....
حتی شادی های کوتاهش را......
من حتی رسم سوختن را از پروانه آموخته ام.....
خدایا.... کجای کارم اشتباه بود؟
چرا من ماندم و قاب عکس؟
او فرشته زمین بود نه مسافر آسمان؟؟؟
خدایا.....رسم عاشقی این نبود.....
من شما رو نمیشناسم
یعنی یادم نمی یاد....
آدما بعضی از جاها نیاز دارن که خودشون باشن حرف های دلشون رو بزنن
شاید اینجا .... همون خلوتگاه تنهایی من بود.....من به تنهایی عادت دارم ..... خیلی وقته که با همیم..... از وقتی که فهمیدم
این دنیا جای قشنگی نیست
من غمگینم بر عکس اسمم
من حتی به غم هم عادت کردم..... حتی اگر توی جمع شاد و سرزنده باشم.....اخترک عزیز
این دنیا واسه امثال من جای قشنگی نیست.....مثل یک قفس....من از آدمای دورنگ بدم می یاد
از آدمایی که من رو فقط به خاطر کارهای خودشون می خوان.....آدمایی که مرام و معرفت رو فراموش کردن
