تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»

کنار پنجره ایستاده بود و مثل همیشه منتظر.....

این انتظار شده بود کار هر روزش.....

امروز هم نیومد....

مثل روزهای قبل.....

پنج سال پشت پنجره ایستاده بو و چشماش رو به خیابان دوخته بود....

 پنج سال چشم انتظار بود....

نمی خواست باور کنه......

پدرش بهش قول داده بود که فردا برگرده

ولی اون فردا هیچ وقت نرسیده بود.....

پدرش یه جای دیگه برای خودش زندگی ساخته بود.... بچه داشت.....

و اصلا یادش نبود که یه روز به یه دختر کوچولو قول داده بود که فردا برگرده.....

مربی پرورشگاه نگاهش کرد....

دیگه نمیتونست بهش دلداری بده که پدرش برای یدنش میاد

اون مطمئن بود که پدر دخترک دیگه نمیاد....



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |
رو به روی دریا نشسته بود و در سکوت به امواج طوفانیش نگاه می کرد آروم رفتم و پشت سرش ایستادم....نگاهش کردم....توی یک دنیای دیگه بود....

- چرا تنهایی ؟؟ چرا انقدر غم؟؟

دخترک- دلیل تنهاییم رو خودم هم هیچ وقت نفهمیدم ولی غمم رو خوب میدونم

- خوب چرا؟

دخترک- غمگینم چون رسم دنیا و زمونست... توی این دنیا دیگه کسی پیدا نمیشه که غمگین نباشه....

- چرا نگاهم نمیکنی؟

دخترک- برای چی نگاهت کنم؟ همه آدما یه جورن مثل تو زیاد دیدم

- خیلی حاضر جوابی

دخترک- حاضر جواب نیستم ... من حقیقت ها رو دیدم.... دارم حقیقت رو بهت می گم..

- حقیقت هم همیشه تلخه

دخترک- حقیقت تلخ نیست ما آدما توی رویا زندگی می کنیم اگه همه چیز حقیقی بود اونقدر تلخ نبود....

- تو چی ؟ تو کجایی؟ توی رویا؟

دخترک- توی رویا بودم مثل بقیه آدما ولی حقیقت ها رو دیدم

- همین غمگینت کرد؟

دخترک ـ آره من در مقابل حقیقت هیچ سلاحی برای دفاع نداشتم

- بیا با من باش ... من تورو دوباره شاد میکنم

برگشت و نگاهم کرد توی نگاهش چیزی بود که من رو لرزوند

دحترک - دیر اومدی دوست من ..... حقیقت من تمام شده

چشمام رو بستم تا به حرفش فکر کنم وقتی چشمام رو باز کردم دیگه ندیدمش

.........

او رفته بود



چهارشنبه سوم مهر 1387 |

خیلی وقته که احساس خوشبختی نمی کنم............

خیلی وقته که از ته دل نخندیدم........

خیلی وقته که زندگی کردن برام عذاب شده



دوشنبه یکم مهر 1387 |