یه آدم بود هزار حسرت.....
هزار حسرت بود و یک دنیا خاطره ....
خاطرات تلخ و شیرینی که زندگی دو آدم بود.....
اما دیگه خاطره ای نبود.....
یکی زیر خاک بود و دیگری.......خیلی دیر فهمیده بود....
خیلی یر فهمیده بود که اون کسی که توی زندگیش بوده یک آدم بود
آدمی که احساس داشت
آِدمی که می فهمید....
