- چرا تنهایی ؟؟ چرا انقدر غم؟؟
دخترک- دلیل تنهاییم رو خودم هم هیچ وقت نفهمیدم ولی غمم رو خوب میدونم
- خوب چرا؟
دخترک- غمگینم چون رسم دنیا و زمونست... توی این دنیا دیگه کسی پیدا نمیشه که غمگین نباشه....
- چرا نگاهم نمیکنی؟
دخترک- برای چی نگاهت کنم؟ همه آدما یه جورن مثل تو زیاد دیدم
- خیلی حاضر جوابی
دخترک- حاضر جواب نیستم ... من حقیقت ها رو دیدم.... دارم حقیقت رو بهت می گم..
- حقیقت هم همیشه تلخه
دخترک- حقیقت تلخ نیست ما آدما توی رویا زندگی می کنیم اگه همه چیز حقیقی بود اونقدر تلخ نبود....
- تو چی ؟ تو کجایی؟ توی رویا؟
دخترک- توی رویا بودم مثل بقیه آدما ولی حقیقت ها رو دیدم
- همین غمگینت کرد؟
دخترک ـ آره من در مقابل حقیقت هیچ سلاحی برای دفاع نداشتم
- بیا با من باش ... من تورو دوباره شاد میکنم
برگشت و نگاهم کرد توی نگاهش چیزی بود که من رو لرزوند
دحترک - دیر اومدی دوست من ..... حقیقت من تمام شده
چشمام رو بستم تا به حرفش فکر کنم وقتی چشمام رو باز کردم دیگه ندیدمش
.........
او رفته بود
