این انتظار شده بود کار هر روزش.....
امروز هم نیومد....
مثل روزهای قبل.....
پنج سال پشت پنجره ایستاده بو و چشماش رو به خیابان دوخته بود....
پنج سال چشم انتظار بود....
نمی خواست باور کنه......
پدرش بهش قول داده بود که فردا برگرده
ولی اون فردا هیچ وقت نرسیده بود.....
پدرش یه جای دیگه برای خودش زندگی ساخته بود.... بچه داشت.....
و اصلا یادش نبود که یه روز به یه دختر کوچولو قول داده بود که فردا برگرده.....
مربی پرورشگاه نگاهش کرد....
دیگه نمیتونست بهش دلداری بده که پدرش برای یدنش میاد
اون مطمئن بود که پدر دخترک دیگه نمیاد....
